داستان کوتاه

محمود واحدی

داستان کوتاه

محمود واحدی

کلام بیگانه

          

اخیرا مرتکب نوشتن رمان جدیدی به نام «کلام بیگانه» شده ام. در انتشارات سخن به چاپ رسیده است. رمان نسبتا کوتاهی با 146 صفحه؛ در مورد مردی به نام کلام که زنش تصمیم گرفته نیما صدایش کند. کلام مدیر و موسس آموزشگاه زبان است. در برهه ای از زندگی اش احساس می کند مردم حرف‏ هایش را نمی فهمند یا این که خودش را جدی نمی گیرند. کلام دچار اساسی ترین کشمکش زندگی اش می شود. معمولا تمامی کشمکش های جدی اگر به یاس منتهی نشوند به فهم یا بینشی ارزشمند منجر می شوند. آن قدر بی انصاف نبوده‏ ام که قهرمان داستان را بعد از کلی دردسر و سرگردانی از ادراک محیط محروم کنم.

به گمانم با اسم کتاب موضوع داستان را لو داده‏ ام. با این حال چیزی از نقش خواننده کم نشده است. خواننده در آخرین سطرهای داستان ناخواسته قضاوت خواهد کرد که کلام بیگانه است یا «کلام».

معمولا نویسنده ها کتاب خودشان را تمجید نمی کنند. حتی در حدی که بگویند به خواندنش می ارزد. تصمیم دارم مثل همه ی نویسنده ها مبادی آداب باشم و در مورد رمان کلام بیگانه چیزی نگویم.

نظرات 2 + ارسال نظر
مدادسیاه شنبه 11 اسفند 1403 ساعت 11:11 https://frnouri.blogsky.com

سلام و درود
یکی از دوستان صاحب نظر بر یادداشت مداد سیاه در مورد این داستان کامنتی گذاشته اند که خواندنش را توصیه می کنم.

محمدرها یکشنبه 11 آذر 1403 ساعت 22:49 http://Ikhnatoon.blogfa.com

درود بر شما
معمولا نویسنده ها بدنبال خوانده شدن میگردند و شاید با پرسیده شدن و سوال میانه خوبی نداشته باشند. واقعیتش زمانیکه دیدم کتابتان را دوست گرانقدر مداد سیاه معرفی نموده و خود شما آنجا نظر گذاشته اید راغب شدم باب گفتگویی راه بیندازم. هرچند احتمال میدهم بدلایلی اعم از عدم تمایلتان به دید و بازدید و یا مشغله های روزمره و قیاسی که احتمالا از نوشتنم دارید و پیش خودتان میگویید با مردمان روده دراز دوستی کردن خطاست، بازهم تلاشم را در برقراری ارتباط با شما انجام میدهم. و اما پرسشها و نکته هایی که از همان چند سطر معرفی کتاب برداشت کردم و سوالاتی که در وب مداد سیاه مطرح کردم اینجا تکرار میکنم تا نظر خودتان را هم بدانم.

درود بر مداد گرامی.
دست به قلم شدن در حضور مداد آن هم از نوع سیاه (و نه سفید یا حتی خاکستری) بعنوان معرف نقدکننده و همینطور جناب واحدی بعنوان نویسنده و خالق "کلام" و جناب میله گرامی جسارت میخواهد. انگار که در جمع بزرگان نشسته باشی و بخواهی از آنها رازهای زیستن و لذت غرق شدن در عبارات را بیاموزی.

سوالاتی برایم پیش آمده که از طرح جلد کتاب شروع میشوند و شاید طبق معمول به متن و نتیجه ختم نشوند...

۱. سایه پشت سر موشی بزرگتر از ناتوان پاشکسته احیانا خون دماغ شده ذهنم را مشغول کرده، با راه مارپیچ و ۴ عدد تله موش آنهم به شکل ضربدری چه مفهومی دارد؟
۲. نوشتید آنجا که فرزندان احتیاطا به خاک می سپارند. احتیاطا یعنی چه؟ آیا جای شک دارد وقتی زن آدم یقین دارد که مردش ازین دنیا رفته؟ زنی که جای همه حرف میزند و احتیاطا بستن دست مردی که فکش را کمتر بکار بسته چه معنی دارد؟ مرد از ریشه مردن آمده و زن از ریشه زندگی. بارها از خودم پرسیدم چرا خالق بار تولد و زایش پر از رنج باروری را به زن داده و مرد در حد پدر، پسر و روح القدس نقشی در دنیا نداشته!!!
۳. و گفته شده راز سکوت پدر و پدربزرگ جن ها هستند. جنهایی از جنس انرژیهای نادیدنی که با خودشان ظرف مسی (شی ارزشمندی نه در حد طلا، لکن اکتشاف اولین فلز در زندگی انسان سفالگر و یا عموزاده های نقاش بر دیوار غارها) حمل میکرده اند یا آنرا "احتیاطا" به دوست انسانشان اهدا نموده اند. چرا؟ و این فرایند از کجا به ذهن نویسنده خطور کرده جن زدگی هم مثل حساسیت فصلی گاهی میگیرد و رد میشود؟ و آیا ضمانتی هست تا جنها همیشه از راه برسند و حساسیت فصل بعدی در چرخه گردش آرام و پرشتاب زمین بر گرد خورشید سال بعدتر می آید؟
۴. انگشتانم برای نوشتن بی حس و سرد شده اند. چرا که میپندارم دهانم را گاهی زیادی باز میکنم و کم شانسی ام شاید کوتاهی پیشانی نباشد که از بی موقع بازشدنش باشد. تمثیلش میشود همان لاکپشتی که همراه دو مرغابی می پرید و چون راز آسمانی شدن را پرسید سقوط کرد و مرد!
۵. روستا را دوست دارم... معنی آزادگی، پاکی و یکرنگی را میدهد.‌ لااقل آنجا اگر خودم دیگران را نشناسم مثل گاو پیشانی سفید همه میگویند تو پسر فلانی نیستی. میخواهم بگویم هم هستم و هم نیستم. درحد همان سنگ ریزه هایی که به گوش الاغ بسته اند شجاعتش را دارم تا لگدی بر بخت خودم بزنم و هویتم را جویا شوم.

پ.ن: یادش بخیر دوران دانشجویی بعد از ۲ هفته فکر کردن پیرامون مکانیزم "شتابدهنده"، کشفیاتم را در وقت ارائه پای وایتبرد بیان کردم. و استادم با کمال تعجب و لبخند معناداری بر لب رو به دانشجوها کرد و گفت: "آقای مهندس نکاتی را گفتند که حتی به فکر طراح هم نرسیده بود."

با سلام و احترام
معمولا طراحان جلد حوصله خواندن کتاب را ندارند و تصویری که پیشنهاد می کنند منظور بی کم و کاست نویسنده نیست. بگذریم از این که طراح جلد کتاب «کلام بیگانه» نکته سنج و دقیق بوده. معمولا خواننده ها با خواندن کتاب تصویرهای بهتری در ذهن شان می آفرینند. برای همین اولین پیشنهادم خواندن کتاب است. با این حال تا حدی که به قول وبلاگ وزین مداد سیاه از لذت خواندن و کشف کردن نکاهد به سوالات جنابعالی پاسخ می دهم.
1- آنهایی که مدعی هستند در محاصره بوده اند اعتراف می کنند که از چهار جناح به آنها حمله شده بوده و کسی که پایش شکسته باشد یا کسی که پای دلش در گل مانده باشد توان فرار کردن ندارد. برای همین برای القائات محیط که فراتر از توانش هستند و مثل موش از هر طرف قدرت نفوذ دارند تله موش گذاشته است تا موش ها بیشتر نزدیک نشوند و موش ها همیشه عاقل تر از این هستند که دم به تله بدهند.
2- در جریان رمان کلام بیگانه به مردن، خارج از عرف عموم توجه شده. کسانی که سال هاست مرده اند و خاک نشده اند. آنهایی که خاک شده اند و هنوز زنده هستند. جنازه ای را که دقیقا نمی دانیم محصول مرگ کدام شخصیت است. کسی که مرده و خاک شده است ولی هنوز حریص لحظه ای زنده بودن بی ثمر است. برای همین با نوعی طنز زیر این مساله خط کشیده شده تا خواننده متوجه قضیه باشد.
3- در مورد سکوت پدربزرگ حرفی به میان نیامده. پدرش ساکت شده موضوعی که برای فهمیدن علتش چاره ای جز خواندن داستان نیست. خواننده با خواندن رمان متوجه خواهد شد که جن ها نوعی عقیده اند و قضیه ای ماورایی در این رمان مطرح نشده است. سکوت و زبان همان طور که از اسم کتاب پیداست پیرنگ اصلی رمان است خواننده بعد از خواندن به جواب خواهد رسید. در مورد طلا به قدر کافی در داخل کتاب توضیح داده شده و مس همان قضیه ترس جن ها از آهن است که ظروف مسی دارند برای این که به خواننده آشکارا گفته باشم چیزی ماورایی مطرح نشده است ارزش جن زدگی را در حد حساسیت فصلی پایین آورده ام.
4- از همان اول از قهرمان داستانم تعهد گرفته ام به همینی که هست راضی باشد. با پیشانی کوتاهی که زن کولی برایش رقم زده است به شوربخت بودنش تن بدهد و گشادگی دهانش یا ارتباط زبانی بلند مرتبه اش کمک حالش نخواهد بود چون اساسا بیشتر مسائل با گفتن یا راهنمایی کردن حل نمی شوند و مردم علاقه ای به گوش دادن یا تعمق ندارند.
در نهایت باید گفت خواننده های رمان همیشه نکته سنج تر از فیزیکدان ها هستند و نویسنده ها صرفا به خاطر مخاطب هایشان چاره ای جز وقت گذاشتن و دقیق بودن ندارند.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد