داستان کوتاه

محمود واحدی

داستان کوتاه

محمود واحدی

عروسک و آزاده

قسمتی از داستان عروسک و آزاده

اگر زودتر از جعبه درش نمی‌آورد، حتماً خفه می‌شد. عروسک، زندگی‌اش را مدیون آزاده است. کاش موهای بنفشش قهوه‌ای روشن بود. آن وقت عین خانم معلمش می‌شد. کیف کوچکی به دست راستش می‌اندازد. وارد کلاس که می‌شود آن را روی میز می‌گذارد. کیف و مو و روپوشش همه قهوه‌ای روشن هستند. چپ دست است و با خط زیبایی روی تخته سیاه می‌نویسد. تند و تند در کلاس راه می‌رود اما قدم‌هایش صدا ندارند. کتاب فارسی را دستش می‌گیرد و دیکته می‌گوید به آخر خط که می‌رسد با لحن خاصی می‌گوید: «نقطه سر سطر.» آزاده فرصت پیدا می‌کند که سرش را بلند کند و یک بار دیگر براندازش کند. بزرگ که شود فقط معلم می‌شود. مدل کیف را می‌داند باید عین همان را بخرد و به بچه‌های کلاس هی نقطه سر سطر بگوید.


در خدمت استاد

قسمتی از داستان در خدمت استاد

به خانه که می‌رسم خیلی زود وردها را شروع می‌کنم و تمرکز می‌کنم. صدا گوش‌هایم را کر می‌کند و موج می‏گیرد. روحم خیلی آرام سوار موج می‌شود و شناور می‌شوم. بالا می‌روم و جنازه خودم را آن پایین می‌بینم. برایش دست تکان می‌دهم. موج مرا بالاتر می‌برد. آجرهای سقف را درونم حس می‌کنم. به پشت بام می‌رسم. هوا سرد است و آسمان پر از ستاره. با سرعت تمام از برف‌های پشت بام دور می‌شوم. جثه عظیم استاد را در گوشه‌ای از آسمان تشخیص می‌دهم. لباس سفید بلندی پوشیده است. وقتی نزدیکش می‏شوم قدرتی مرا به عقب می‌راند. قالبی کوچک از خودش به سویم می‌فرستد. نزدیک‌تر که می‏شود خجالت می‌کشم و فورا روی لباسم تمرکز می‌کنم. عین همان لباس را به تنم می‌بینم. استاد مثل یک نهنگ در آسمان شنا می‌کند و من سه قدم عقب‌تر از او جولان می‌دهم. هر کس او را می‌بیند کنار می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد.

 


مهرانگیز

قسمتی از داستان مهرانگیز

مهری جایی را نمی‌بیند. اشک امان نمی دهد. صدای سرد کشوی سردخانه دلش را پایین می‌ریزد. صورت ایسی را می‌بیند. از دیدنش خوشحال می‌شود. سردتر از هوای سردخانه است. مثل وقتی که او را از حوض بیرون کشیده بود. کمرش دوباره خم می‌شود. لب‌هایش به گونه‌ی پسرش می‌رسد. بوی سیگار نمی‌دهد. بوی همان تعفن را می‌دهد که با دود اسفند هم نرفت. التماس‌شان می‌کند. درش بیاورند. اگر زیر چادر نمازم بغلش کنم گرم می‌شود. به خدا سرپا می‌شود. در کشو را می‌چسبد که زمین نخورد. سرمای دستگیره به دستش می‌چسبد. رهایش می‌کند و از هوش می‌رود. دوستانش به خاطر همان بسته‌ی بزرگ او را کشته‌ و داخل فاضلاب انداخته‏اند.

بچه‌اش را با آن سر و وضع کنار سفره نمی‌نشاند.

- اول باید بریم حمام. حسابی بشورمت. مگه مهری مرده باشه.

لی لی

قسمتی از داستان لی لی 

عدد یک را پهن نوشته بود. یاد شمع قرمزی افتاد که داشت آب می‌شد. توی عکس بزرگ اتاقش پشت همین شمع نشسته است. لب‌های نمکینش را غنچه کرده و آرزویش حتماً با آن کیک بزرگ خامه‌ای شده است. صدای خنده‌ی مهمان‌ها از گلهای نقره‌ای قاب به گوش می‌رسد. حاشیه‌ی عکس پر از دست‌های کوچک و بزرگی است که خیلی مرتب به هم خورده‌اند. زنجیر ظریفی در موهایش کمین کرده و قلبی از آن آویزان است. مادربزرگ آن را دور گردنش می‌اندازد و می‌گوید: «تکه‌ای از گوشواره‌ام را داخلش گذاشته‌ام تا همیشه صدای قلبت را بشنوم.»

 

 


قیصر

قسمتی از داستان قیصر

 

سر نوشابه با جعفر شرط بسته‌ام. انتخابم غلط است کوکا اشکم را درمی‏آورد. به دماغم می‏پرد و یک قلپ روی کف بوفه‌ی سینما می‌ریزد. نوبت جعفر که می‌رسد کانادا برمی‌دارد و یک نفس بالا می‏رود. لب‌های کلفتش تمام دهانه‌ی شیشه را گرفته است. مثل ماهی لب‌هایش را باز و بسته می‌کند و گلویش صدای قورت می‌دهد. ناگهان از داخل سینما همهمه‌ای به پا می‌شود. درهای دو لنگه فنری به پشت یکی می‌خورد و باز می‌شود و وقتی رها می‏شود به شانه‌های بیجان پدر جعفر می‌خورد. جلوی گیشه بلیط روی موزاییک رهایش می‌کنند. داخل سینما قلبش گرفته است. داد زده بود. سکوت قلبش در هیاهوی تارزان گم شده بود. تا وقتی که کریم سوسن از مستی فارغ شود و چشم‌های تنگ و کوچکش را باز کند و داد بزند‌: «آهای مردم، یه بابایی ، اینجا مرده.» آپاراتچی پارچه‌ای آورد و تا روی سرش کشید. روی پارچه نوشته بود: «صمد آرتیست می‌شود.»